دمي با غز ل سرايان، غمي تازه كنيم ؟!

كجايي

نی ام بی تو دمی بی غم، کجایی ؟ ندارم بی تو دل خرم، کجایی؟
به بویت زنده ام هر جا که هستی /  به رویت آرزومندم، کجایی ؟
نیایی نزد این رنجور یک دم /  نپرسی حال این در هم ؟ کجایی؟
چو روی تو نبینم هر سحر گاه   /بنالم زار که ای همدم، کجایی ؟
ز من هر دم بر آید ناله و آه / چو یاد آید رخ ات هر دم، کجایی ؟
در آ شاد از درم که از آرزویت / به جان آمد دل پر غم، کجایی ؟

00000000
مسجد و میخانه یکیست
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه‌ی شوقش به زبانی گوید
چون نکو می‌نگرم حاصل افسانه یکیست
اینهمه قصه ز سودای گرفتاران است
ور نه از روز ازل دام یکی،دانه یکیست
ره‌ هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه‌ی نیمه شب و خنده‌ی مستانه یکیست
گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکیست
عشق آتش بود و خانه ‌خرابی دارد
پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست
گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»
بی‌ وفایی و وفاداری جانانه یکیست
 
عماد خراسانی
 

00000000
 
خیابان خوابها
باز بوی باورم خاکستریست صفحه های دفترم خاکستریست
پیش از اینها حال دیگر داشتم هر چه می گفتند باور داشتم
پیرها زهر هلاهل خورده اند عشق ورزان مهر باطل خورده اند
باز هم بحث عقیل و مرتضی ست آهن تفدیده مولا کجاست
نه فقط حرفی از آهن مانده است شمع بیت المال روشن مانده است
دست ها را باز در شبهای سرد ها کنید ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خوابها می رسد ته مانده بشقابها
در صفوف ایستاده بر نماز ابن ملجم ها فراوانند باز
سر به لاک خویش بردید ای دریغ نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
گیر خواهد کرد روزی روزیت در گلوی مال مردم خوارها
من به در گفتم و لیکن بشنوند نکته ها را مو به مو دیوارها
با خودم گفتم تو عاشق نیستی آگه از سر شقایق نیستی
غرق در دریا شدن کار تو نیست شیعه مولا شدن کار تو نیست
خلیل جوادی
 

000000
 
گرگ درون
گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاری است پیکاری بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
ای بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا می‌کند
خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند
هرکه از گرگش خورد دایم شکست
گرچه انسان می‌نماید، گرگ هست
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری گرکه باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
اینکه مردم یکدگر را می‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایی می‌کنند
این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟؟؟
فریدون مشیری
 

00000000‌                    
 
 
از زندگانیم گله دارد جوانیم
از زندگانی اَم گله دارد جوانی اَم.
شرمنده ی جوانی از این زندگانی ام.
 
دارم هوای صحبتِ یاران ِ رفته را.
یاری کن ای اجل، که به یاران رسانی ام
پروای پنج روزه جهان کِی کنم که عشق.
داده نوید زندگی ِ جاودانی ام
چون یوسفم به چاه ِ بیابان ِ غم اسیر.
وَز دور مژده ی جَرَس ِکاروانی ام
یک شب کمندِ گیسوی ِ ابریشمین بتاب.
ای ماه، اگر ز چاه به در می کشانی ام
گوش ِ زمین به ناله ی من نیست آشنا.
من طایر ِ شکسته پر ِ آسمانی ام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند .
چون می کنند با غم ِ بی همزبانی ام
ای لاله ی بهار جوانی که شد خزان.
از داغ ِ ماتم ِ تو بهار ِ جوانی ام
گفتی که آتشم بنشانی، ولی چه سود؟
برخاستی که بر سر آتش نشانی ام
در خواب زنده ام که تو می خوانی اِم به خویش .
بیداری اَم مباد که دیگر نرانی اَم.
شمعم گریست زار به بالین که شهریار.
من نیز چون تو همدم سوز نهانی اَم
استاد شهریار

 
00000000000
 
شیفته بلا
در ره عشقت ای صنم، شیفته بلا منم

چند مغایرت کنی با غمت آشنا منم

پرده به روی بسته ای، زلف به هم شکسته ای

از همه خلق رسته ای، از همگان جدا منم

شیر تویی، شکر تویی، شاخه تویی، ثمر تویی

شمس تویی، قمر تویی، ذره منم، هبا منم

نخل تویی، رطب تویی، لعبت نوش لب تویی

خواجه ی با ادب تویی، عاشق بی نوا منم

کعبه تو یی، صنم تویی، دیر تویی، حرم تویی

دلبر محترم تویی، عاشق بی نوا منم

من ز یم تو نیم نم، نی ز کم و ز بیش هم

چون به تو متصل شدم، بی حد انتها منم

شاهد شوخ دلربا، گفت به نزد من بیا

رسته ز کبر از ریا، مظهر کبریا منم

طاهره خاک پای تو، مست می لقای تو

منتظر عطای تو، معترف خطا منم.

طاهره قره العین
 
0000000000
 
چهره به چهره

گر به تو افتادت نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را ، نکته به نکته مو به مو

در پی دیدن رخت، همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

می رود از فراق تو ، خون دل از دو دیده ام

دجله به دجله یم به یم، چشمه به چشمه جو به جو

دور دهان تنگ تو عاض عنبرین خطت

غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو

ابروی چشم و خال تو، صید نموده مرغ دل

طبع به طبع دل به دل، مهر به مهر خو به خو

مهر تو را حزین دل بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

در دل خویش طاهره گشت و ندید جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو

طاهره قره العین

 
00000000000
 

 
عراقی غزلیات
 
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟
که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت
دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه
ز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت
رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سود
که پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت
حلاوت لب تو، دوش، یاد می‌کردم
بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت
من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک
زبان لطف توام باز در گمان انداخت
قبول تو دگران را به صدر وصل نشاند
دل شکستهٔ ما را بر آستان انداخت
چه قدر دارد، جانا، دلی؟ توان هردم
بر آستان درت صدهزار جان انداخت
عراقی از دل و جان آن زمان امید برید
که چشم جادوی تو چین در ابروان انداخت
 

000000000
 
عراقی  غزلیات
 
ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند است
بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است
به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است
به یک کرشمه دل از غمزهٔ تو خرسند است
فتور غمزهٔ تو خون من بخواهد ریخت
بدین صفت که در ابرو گره درافکند است
یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای
که صدهزار چو من دلشده در آن بند است
مبر ز من، که رگ جان من بریده شود
بیا، که با تو مرا صدهزار پیوند است
مرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیست
از آن چه سود که لعل تو سر به سرقند است؟
کسی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیست
شب فراق چه داند که تا سحر چند است؟

 

00000000000