قديما بني آدم اعضاء يكديگر بودند،اما حالا...؟!
قديما بني آدم اعضاء يكديگر بودند،اما حالا...؟!
حقيقت انسان در آن چيزي كه اظهار مي كند نيست ، بلكه حقيقت او نهفته در آن چيزي است كه از اظهار آن عاجز است
ويا اظهار نميكند.
پس هر گاه خواستي كسي را بشناسي نه به گفته هايش،بلكه به ناگفته هايش گوش بسپار و توجه كن !.
خيلي وقت ها، خيلي حرف ها هست كه فقط بايد فرو خورد و دم نزد، وگاهي هم بغضي شده و بر سرت آوار ميشوند و ترا ميبرند به لاك تنهايي .
در اين حالت، خودت هستي و خودت ودنيايي خودت،با همان انديشه ها و آیمانهايي كه داري،و كمتر كسي را به آن راه هست!. اما چه باك كه كسي درك نكند، نفهمد ،گاه حتي ديوانه و مجنون بخواند !؟.
نبايد خرده گرفتكه چاره اي نيست كه بيشتر مردم اين چنين اند !.
گاه چنانچه بخواهي سخن بگويي،تعبير و تفسيرهايي ميكنند كه با منظور تو زمين تا آسمان فرق دارد، واگر خاموش باشي و به سكوت بگذراني، ترا،ترسو،بز دل، لاف زن و...قلمدادت ميكنند ...!!!.
اما چه بايد كرد وچگونه بايد بود؟. بي شك در اين ميانه دو راه پيش رو خواهد بود ؟!.
يك اينكه، چكارت بكار آدميان است، و بقول ظريفي بگذارو بگذر( موسي به دين خود، عيسي به دين خو.د) سرت به كار وانديشه خودت گرم باشد،به تو چه كه كي گرفتار است و درمانده، ويا پدري در تامين اوليه زندگي دست وپا ميزند و يا زني فرسوده و خسته،بار زندگي را با دشواري و بيمار ي و...بجان ميخردو لام تا كام سخني به تندي نميراند و..!!!!!. ترا چكار به اين كارها،همينكه تو راحتي،بيخيال و گور پدر بقيه!!!.
دوم اينكه،راهي را بر گزيني كه درست است !.وكاري هم به هيچ چيز ديگر و هيچ موانع و سختي و. مشكلات و از منزلت وآبرو يت مايه بگذاري هم نهراسي،تا بشود گفت كه آدمي!.
گوشت به حرف وسخن ياوه گويان ومردم و قضاوت ها نداشته باشي و كار وجداني و اخلاقي ات را در پيش گيري ،حال هركه و هر چه دلشان خواست بگويند و هر جور كه دلشان خواست تعبير و تفسيركنند. اما تو همچنان محكم واستوار بر منش و رفتار وانديشه خود ثابت قدم بمان وپا پس نگذاري.
اگر چه ميدانم، تو هم انساني و گاه دلت به درد ميايد كه چرا آدميان كه ميتوانند آدم باشند به حسب نامشان، از آدميان هم نوع خويش غافلند؟!.اينجا است كه تو در خلوتخودت با خودت،با دلت،باوجدانت،با ارزش ها وآرمان هايت نجوا ميكني كه واقعا! چرا؟؟؟.
ميدانم در اين خلوت در نهايت با خود خواهي گفت: بايد من كار خودم را( كار درست انساني،اخلاقي) به هر قيمت وبه هر نحو ممكن انجام دهم،چون درست است.حال هر كس هر چه دلش ميخواهد بگويد، از حسودان و...گرفته تا بيخردان وكم مايه گان كه از شعور و اخلاق وانسانيت كم بهره اند وچه باك از زدن انگ و برچسب و...!.
با خود ميگويي،انسان عاقل كه كار درست را بخاطر جاهلان و ساده لوحان و بيخردان زمين نميگذارد، ولو به قيمت هتك آبرو وحيثيت وشخصيت خويش، حتي اگر با تهمت وافترا و دروغ زني همراه باشد!.
البته در درون خود دلت نيز براي اين افراد ميسوزد، چرا كه زمانه بگونه اي رقم ميخورد كه ديگر كسي در انديشه ديگران نيست وبه همدردي و همراهي با مردم كمتر بها ميدهند، گويي ايثار رنگ وبوي كمتر گرفته، بيشتر ادميان در پي اندوختن مال وكسب منافع خويش اند ، حال به هر قيمت و ذلت وخواري و ... كه به دست آيد!.
بازار جوانمردي ها كم رونق است، لوطي منشي رنگ ميبازد، مروت ومردانگي و دستگيري از ديگران و محبت بي منت ،تا كمك حال درمانده و بيمار و ناتوان، ويا سنگ صبور آشفته حالي و مريض احوالي بودن كمتر خريدار دارد.
دل آنگاه بدرد ميايد كه متاسفانه در بين افرادي كه خود را مثلا! با كلاس و با شخصيت واهل فهم وشعور هم ميدانند،هستند كساني كه اين نوع مرام ومنش را نتنها بر نميتابند كه حسودان وكج فهمان و مغرضان وخناسان وشيطان صفتاني بيش نيستند كه براي توجيه بي خاصيتي و بي مرامي خويش، با شك وترديد در نيت ومقصد تو مي نگرندوپيش خود و گاه حتي در جمع از دهن ميگذرانند ويا در گوشي بيان ميكنند كه: حتماً منافعي و سو ء نظري در كار است،وگرنه كسي مثل فلاني كه دست بخير ميگويند دارد،بي مزد ومنتي كه هيچ منفعتي در آن نيست مايه نميگذارد،مگر اينكه نقشه و طرحي در سر دارد و... كه خدا عالم است!.
آري اين است گوشه اي از روز و حال مردم اين زمانه،كه دست بيشتر انسانيت انسان ها را بسته و كم كم به سمتي ميرويم كه فرزندان ما ديگر ياد نخواهند گرفت واحساس نخواهند كرد كه در قبال ديگران هم مسئولند وبي تفاوتي،احساس مسئوليت نكردن و...بي شخصيتي است و به درد يكديگر نرسيدن،انسان را از انسانيتش تهي ميكند.
اينگونه است كه هر كسي را ياراي آن نيست كه در اينگونه موارد پا پيش گذارد و سخت يها واشتلم هايش را بجان بخرد،تا آبرو وشخصيت افراد را نگذارد كه دستمايه ديگران شود،حتي اگر خود آبرو و حيثيتش در اين راه قرباني شود، چه سود و لذتي بالا تر از اين كه، در نزد باخردان و وجدان وخداي متعال، خجل نخواهي بود.
لذا،اينگونه است كه انه تنها مرا هيچ باكي از اين اشتلم ها و تكفير ها نيست،كه مشتاق تر بر راه خويش گام بر ميدارم. و به تنها چيزي كه نميانديشم وهراسي از آن به دل ندارم،توجه به همين سخنان سخيف افراد بي شخصيت وكم خرد وجاهلي است كه چنانچه خوب در شخصيت ومنش آنان بنگريم، خميره مايه و عصاره وجودي ّآنها با اين مسايل خو نگرفته و تر جيح ميدهند براي توجيه، كمبود و نداشتن اين قابليت هاي وجودي ، افرادي را كه همچنان اين راه انساني واخلاقي وجداني و ديني را تداوم مي بخشند، با نا جوانمردانه ترين انگ وتهمتي از ميدان بدر كنند.
اما چه باك كه مرداني كه پاي در ركاب انسانيت ميكنند، از افت وخيزها و زخم هاي نبرد روزگار و هراسي بدل راه نميدهند، بلكه محكمتر واستوار تر گام بر ميدارند و به پيش ميروند. كه يقينا مسير را درست پيموده اند كه اينچنين اين ابلهان زمانه بر آشفته اند .
آري،نبايد بگذاريم اين خصلت مردانگي و جوانمردي رو به افول بگرايد،بلكه بايد زمينه گسترش اين خصلت هاي نيكو را فراهم سازيم وصد البته كه بايد هزينه هاي آنرا هر چه باشد پرداخت كرد،ومن بر اين روش اصرار دارم وآنرا حقيقت انساني هر انساني ميدانم، وبه ميزاني كه از اين مرام و خصلت دور شويم،از هويت انساني خويش دور شده ايم.
پس بايد همتي كرد و پا در راه نهاد،كه هيچ لذتي بالاتر از جوانمردي، مهر ورزي، دستگيري، همراهي، همدردي،وباري از دوش خسته دلي بر داشتن نيست.
بني آدم اعضاء يكديگرند ، كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار ، دگر عضو ها را نماند قرار
پس اگر، درمانده و وامانده ومحتاجي ديدي و دردت نيامد و كاري نكردي، ويا آشفته دلي را آرام نكردي و ساده از كنارش رد شدي، ترديد نكن كه از انسانيت فاصله گرفته اي و همانند حيوان ناطقي !!.
در خلوت خويش بايد بارها به خود نهيب زد كه ما انسانيم وبايد كه تو بكار انساني خويش مشغول باشيم؛(بند وظيفه باش،نه بنده نتيجه) و هيچ انتطار چشم داشت ،حتي تشكر ساده و تاييد و خوش آمدن اين و يا بد ا«دن ديگري نباشيم.چرا كه همان لذت انسان بودن كفايت ميكند.
بر فر ض كه همه عالم وآدم نيز ترا و عملت را محكوم كنند.مثل اين ميماند كه همه مردم بگويند (دو دو تا ميشود هشت تا) آيا اين قضاوت وحكم بايد ترا آشفته سازد؟، و آيا سر سوزني اين گفته به صحت نزديك است و ارزشي دارد؟.
پس محكم به پيش برو كه هويت و انسانيت تو به همينگونه رفتارهاي جوانمردانه توست كه ترا از حيوانات انسان نما،متمايز ميكند. اگر حتي از نعمات و امكانات دنياي كم بهره بماني و بقول معروف جا بماني و ناچار گردي با نان جوين سر كني، تحمل كن و هيچگاه از مرام و انسانيت دست نكش!.
وقتي تو كارت را درست به سر انجام برساني و در معرفت و انسانيتت كم نگذاري.شك نكن انسان هاي اهل دل و صاف و صادق و اهل خرد و انسانيت ،نيز در ضمير و وجدان خويش اعتراف خواهند كرد كه مهر ورزي ، و عشق واقعي را بايد اينجا ها يافت،نه در روزمره گي كردن و زرق و برق دنيايي كه در آن انسان ها از هم بيگانه اند.
براي رسيدن به اين منزلت وشخصيت بزرگ،بايد كه از خودت عبور كني ،كه البته كار هر كسي نيست و درخلوت گزيني به خود نهيب زدن ومراقبت از خويشتن خويش كردن،و در جمع بودن ودر ياري جمع شتافتن و...را ميطلبد.
پس چه باك كه اين ضربه ( تهمت و كنايه و دروغ زن خواندنت و...همه آنها ميشود، زمينه هايي كه ترا درخود سازي و استحكام ياري ميرساند،و از آنطرف تهمت ونيش و كنايه زنندگان را ضعيف و خار و زبون ميسازد، حقيقتاً چه گوهري از اين ارزشمند تر ميتوان سراغ گرفت ؟!.)را به جان بخري كه رسم عاشقي تا بوده چنين بوده وتا هست چنين خواهد بود. حق ، انسانيت ، دوست داشتن ،مهر ورزي و...راه ورسمش اين چنين است وهر كه پاي در اين راه نهد،هميشه بايد آماده تاوان دادن آن باشد!.
اما اقرار ميكنم، سخت است، دشوار است،تحملش انسان را فرسوده ميكند،و كار هر كسي نيست،كه اگر خداي لا يزال مدد ندهد محال است در اين مسير كه هجمه هاي هوس آلوده و زرق وبرق دنيايي و پيشنهادهاي مادي و مقامي و...بر تو هجوم مياورند كه ترا به بيراهه بكشانند و دچار هوس هاي دنيايي كنند موفق به انجام آنها نخواهي شد.
بايد اين توفيقات وتوانايي را مدام از خداوند استعانت كنيم كه بي همرهي خضر نشايد رفتن!. اما چه باك ،چاره اين است كه نترسي و يكباره خودت را(مثل كسي كه از آب مي هراسد وبه يك باره خود را درون استخر مياندازد، تا فرو ميريزد) به اين اقيانوس معرفت بزن،او (خداوند) ميداند با ما چكند وچگونه وسوسه ها ودسيسه هاي خناسان را از تو دور سازد!.
وقتي بحث انسانيت است و اخلاق و وجدان و دوست داشتني واقعي وحقيقي، بايد سر و جان در ره رفيق داد،.حال كه موقع امتحان است،اين تو واين مرام تو !!.
آري، بگذار هر چه ميخواهند بگويند،حتي از آنانكه انتظارش را نداري،اما تو كاري به اين جرف ها نداشته باش و كار درست خودت را بكن، همانكه اگر نكني،نميتواني با وجدانت كنار بيايي.
دوست داشتن حقيقي و عاشقانه، فراتر از يك ميل و هوس و خواستن سطحي و معمولي است، خواستني از جنس عشق است كه تنها ايثار ميطلبد و ايثار، كه تنها وتنها يار را ببيني و بس!.
پس چه باك كه به چه صفتي بخوانند،يا برانند ترا ، خادم ، يا خائن؟!.
واين همان عشق مطلوب و واقعي است.
حتماًشنيده ايد كه گفته اند:
در مسلخ عشق جز نكو را نكشند
روبه صفتان زشت خو را نكشند
گر عاشق صادقي،ز مردن نهراس
مردار بود هر آنكه او را نكشند
000000000
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
(حافظ)
چرا کشکول !؟
